گربه-داستان

 

داستانی کوتاه و احمقانه :

اتو میزدم یکی از سخت ترین کارای دنیاست پیرهنمو اتو میزدم که یکی از منفورترین لباسای دنیاست

دلم بدجوری درد میکرد یادم نمیاد غذای بدرد نخور خورده باشم

پیرهنم سوخت از شرش خلاص شدم دیروز عصر تو بازار یه یقه ٣سانت خوشگل دیدم شاید بخرمش .

بیرون صدای دو تا یا شاید هم بیشتر از دو تا گربه میومد بد جوری سر و صدا میکردن فک کنم دل اونا هم درد میکنه شاید پر درده

یکیشون سفیده از بقیه تپل تره بعد از اینکه سگم مرد باهم دوس شدیم همه ش دور و ورم میپلکه اما از ٢-٣شب پیش بد 
جوری سر و صداش مغزمو چنگ میزنه

از وقتی اومدیم این محل نه خودم نه هیچ کس دیگه ای یادش نمیاد من رفته باشم نونوایی محل اونم ۶صبح

اما امروز صبح رفتم دیشبو خوب خوابیدم

همینکه گربه ها ساکت بودن انگار هیچی تو این دنیا وجود نداره که بخواد مزاحمم باشه حتی ترمز ماشینایی که سر شب 

دیشب صداشون از توی خیابون صاف میرفت رو مخم حتی دل درد مزخرفم که هنوزم همراهمه

نونوایی دو تا کوچه پایین تر از کوچه ی بن بست ماست ، سر یه کوچه مونده به کوچه ی نونوایی بوی گند و وز وز مگس ها

دست به دست هم داده بودن که صبح دل انگیزمو از دماغم در بیارن

اما من خوشحال تر از این حرفا بودم

هرچی جلو تر می رفتم این بو بد تر بود و قوی تر ، گربه ی تپل و سفیدی که هر روز چشمش به ته مونده ی غذای من 
بود رو به سختی شناختم انگار یه حیوونی کشته بودش یا شاید یه حیوون با ماشین کشته بودش .

/ 5 نظر / 6 بازدید
سحابی

خوب برادر من وقتی حالت خوب نیست چرا می نویسی؟ آخ آخ .. این بوی بد و وز وز مگس ها رو قشنگ درک کردم !

hasti

سهیل خان لینک شدی[چشمک]

hasti

ســـــــــــــــــــــلام دختر و پسر عاشق وب خوشملتونو لینک کردم[گل]

hasti

ببخشید خط رو خط شد